یادته سیمین بهم گفتی تا حالا دوست داشتی زنی رو داشته باشی؟
خوب من اون روز نتونستم این حالت رو دقیقا بیان کنم حالا دارم بهت میگم!
سیمین٬شده تا حالا یکی رو دوست داشته باشی بعد احترام زیادی هم براش قائل باشی٬اما احترام زیاد مانع گفتنش بشه.حتی خودت هم راضی باشی از نگفتنش...هر وقت باهاش حرف بزنی لذت ببری از مصاحبت باهاش اما یه حس حسرت لعنتی گلوت رو بچسبه بعد هی حسرت داشته باشی تا دیدار بعد٬تا دیدار بعد٬تا دیدار بعد...
اینقدر غرور داشته باشی که پا پیش نذاری جلو شایدم ترس زیاد مانع گفتنش بشه.ترس از دست دادن٬ترس ندیدن همون چند لحظه توی ماه٬ترس نبودن همیشگیش...!حتی از دیدنش انرژی بگیری از عطر موهاش لذت ببری اما همه این ها در خفا باشه.به خودت شک کنی که نکنه همه اینا یه حماقت باشه.
حیا توی رابطه اینقدر باشه٬که از نگاه هم پنهان بشید اما هم خودت هم اون بدونید که هست حسی بین شما...یه حس لذت و عذاب٬یه حس درد و تحمل درد...
دوست داشته باشی تمام عمر کنارش باشی اما از این که اون هم به ابتذال و سیاهی کشیده بشه بترسی...از این که فرصت ها یکی یکی از دست میرند عذاب میکشی٬از این حس نگفتن مجنون بشی
دلت بخواد فاتح تنش باشی٬دلت بخواد موهای بلند و خرماییش رو شونه کنی٬دلت بخواد ساعتها توی خواب بهش نگاه کنی.به معصومیتش...به جایی برسی که دیدنش عذابت بده٬از لحاظ نرسیدن٬ندیدن٬نبوییدن٬نبوسیدن...
حس کشف کردن انحنای وجودش بی قرارت کنه.دوست داشته باشی انحنای تنش رو لمس کنی.چشم هاش جون بدند برای خیره شدن و غرق شدن و مردن.زنده باشی برای دیدنش٬حتی همون چند لحظه توی ماه٬زنده باشی برای هرم نفسهاش٬برای بی خیالی های شیطنت آمیزش...برای لحظه هاش...
از بدبختی من همین بس که وقتی زندگیم رو مرور میکنم به حماقت آشکار خودم برای نرسیدن به زنی که دوستش میدارم پی میبرم.

.jpg)
