تبليغاتX
مردی از این روزها...!

مردی از این روزها...!

شرحی بر بیـــ نهایت...

 
سروش صحت

با خانمی میانسال و جوانی لاغر که صورتی استخوانی داشت عقب تاکسی نشسته بودیم، شیشه جلو پایین بود و باد خنکی به صورت مان می خورد. یکدفعه یک گنجشک از پنجره وارد تاکسی شد، یکی دو بار بال بال زد، به شیشه خورد و بعد از همان پنجره یی که آمده بود پر کشید و رفت. گفتم؛ «چقدر عجیب بود.» زن میانسال گفت؛ «حالا اینکه چیزی نیست، من یه بار سوار تاکسی بودم، یه خروس از پنجره اومد تو، قوقولی قوقوی مفصلی هم کرد و رفت.» پسر جوان گفت؛ «حالا اینکه چیزی نیست، ما یه بار داشتیم می رفتیم یه شیر از پنجره اومد تو تاکسی، راننده را خورد و رفت.» خانم میانسال گفت؛ «اینجا که شیر نداره.» پسر جوان گفت؛ «اینجا نبود، آفریقا سوار تاکسی شده بودم، تازه اینجا هم شیر داره ولی شیرهاش کم هستن.» راننده گفت؛ «کلاً ایران مملکت کم شیریه.» خانم میانسال گفت؛ «اصلاً شیر از پنجره تاکسی رد نمیشه.» جوان گفت؛ «شیره یه دفعه یی خودش را لاغر کرد، نازک شد که بتونه از پنجره رد شه، شیرها بلدن خودشون رو لاغر کنند.» راننده گفت؛ «بعد از اینکه شیر راننده را خورد ماشینتون تصادف نکرد؟» پسر جوان گفت؛ «نزدیک بود بریم زیر کامیون ولی من از عقب تاکسی پریدم پشت فرمون، همه را نجات دادم.» راننده گفت؛ «ماشاءالله به تو جوون.» پسر جوان گفت؛ «ولی تا حالا برای هر کی تعریف کردم باور نکرده.» زن گفت؛ «برای اینکه باورکردنی نیست، من اون خروسی هم که گفتم اومد تو تاکسی دروغ بود، چه برسه به اینکه شیر بخواد بیاد تو تاکسی.» تاکسی در حال رد شدن از کنار یک پارک بود یکدفعه یک شیر بدو بدو آمد پرید هوا، توی هوا خودش را لاغر کرد و از پنجره وارد تاکسی شد و در چشم به هم زدنی راننده رو خورد و رفت لابه لای درخت ها گم شد. یک کامیون داشت از بغل مان رد می شد، تاکسی بی راننده ما نزدیک بود زیر کامیون برود که پسر جوان از عقب پرید جلو و با یک فرمان تاکسی را کشید کنار خیابان و جان ما را نجات داد. زن میانسال گفت؛ «برای هرکی تعریف کنم امروز چی شد باور نمیکنه.» پسر جوان گفت؛ «مگه اینکه شیر تو تاکسی خودشون هم بره.»

+  30 Oct 2009 8 PM   وآکسی  | 

من مردمانی را دیده ام که آرام،صبور،محزون

در پی سایه سروی بلند بودند

تا در غم از دست دادن گذشته شان را گریه کنند!

+  29 Oct 2009 12 PM   وآکسی  | 

من از گفتن مانده ام...

تمام تنم بوی شب گرفته!

+  22 Oct 2009 12 PM   وآکسی  | 

 

این جدایی لازمه

برای

نیاز بیشتر به هم...

 

+  16 Sep 2009 5 PM   وآکسی  | 

 

- دیگه حرفی نمونده.

پس بیا تمومش کنیم.

- دیگه حرف نزن...!

+  14 Sep 2009 0 AM   وآکسی  | 

 

در کلاسی نشسته بودم ناگهان خری گفت

 

+  11 Sep 2009 8 PM   وآکسی  | 

 

من به تنهایی خود می‌نگرم

تو به آسایش من...

 

+  10 Sep 2009 9 PM   وآکسی  | 

 

خرده مگیر از من

آسمانم ابریست

خزان من زودتر رسیده!

 

+  8 Sep 2009 12 PM   وآکسی  | 

 

صراحی  را دوست دارم.

حالا هر چقدر هم دوست دارید سوتفاهم توی ذهن خیال بافتون درست کنید!

این آهنگ + رو گوش میدم.

اولش یه شوری داره که آدم احساس خدا بودن میکنم.احساس حرکت،احساس ایستگاه قطار،لحظه آخری که نگاه رو از کسی بر میکنی،احساس دم غروب روی یه تپه و نگاه به  آفتاب کمر شکسته،احساس این که چند لحظه بعد میرسی به یه جای امن.یه جای دنج.یه جای گرم و دوست داشتنی با بوهای خوب و گرم.

کلا این آهنگ برای من اینجوریه

+  5 Sep 2009 4 PM   وآکسی  | 

 

از این که از دست دادن آدمها برام بی اهمیت شده حالم بهم میخوره

 

+  3 Sep 2009 4 PM   وآکسی  | 

 

آدما دو دسته هستند.


کسانی که نگاه میکنند.
کسانی که نگاه رو تفسیر میکنند.


خوشبخت گروه اول که نگاه می‌سازند 

و بدبخت گروه دوم که همیشه از جماعت نگاه عقب هستند...!

 

+  1 Sep 2009 1 PM   وآکسی  | 

 

به بهانه‌های ساده خوشبختی خود می‌نگرم...

 

+  31 Aug 2009 7 PM   وآکسی  | 

سروش صحت

همه توی تاکسی ساکت بودند و هیچ کس حواسش به کس دیگری نبود. مردی که جلو نشسته بود و سرش را به پنجره تکیه داده بود و بیرون را نگاه می کرد با سرش ضربه آرامی به شیشه زد. راننده سرش را چرخاند و به مرد نگاه کرد. مرد گفت؛«دلم داره می ترکه.» حالا همه حواس شان جمع شده بود. زنی که عقب نشسته بود لبخند کمرنگی زد. حدس زدم که دل زن هم گرفته است. مردی که بین من و زن نشسته بود، گفت؛«چی می شه آدم یهو دلش می گیره؟» راننده گفت؛«یه میلیون تا چیز.» زن گفت؛«دل گرفتن که دلیل نمی خواد وقتی دلت نگرفته باید ببینی چی شده.» مرد عقبی پرسید؛«چی می شه آدم گاهی دلش نمی گیره؟» راننده گفت؛«یه میلیون تا چیز.» مرد عقبی گفت؛«ما که از هر چی می پرسیم شما یه میلیون تا جواب براش داری.» راننده گفت؛«تازه من دارم کمش رو می گم... بیشتر از این حرف هاس.» مرد جلویی گفت؛«کاش وقتی دل آدم می گرفت، یه میلیون تا کار بود که دل را باز می کرد.» راننده گفت؛«هست.» مرد گفت؛«می شه یکیش رو بگین.» راننده گفت؛«پنجره رو بکش پایین یه ذره باد به سر و کله ات بخوره.» همه شیشه ها را پایین کشیدیم. خود راننده هم شیشه پنجره اش را پایین داد. راننده گفت؛«باد دل گرفتگی رو می بره.» مرد عقبی گفت؛«ولی گاهی باد دل گرفتگی میاره.» راننده گفت؛«اون وقت باید شیشه رو کشید بالا.»

                    

                                                                                    تاکسی نوشته های سروش صحت

+  29 Aug 2009 10 PM   وآکسی  | 

چیز زیادی نیست.

کمی دل‌گیرم 

و خسته

همین...

 

+  27 Aug 2009 10 PM   وآکسی 

 

بعضی از چشم‌ها

جان می‌دهند برای غرق شدن...

برای مُــردن...

 

 

 

+  25 Aug 2009 7 PM   وآکسی  |