چیز زیادی توی زندگیم گم نکردم.
بچه بودیم.بندر گرم وگرم بود.مامان۵۰تومن داد که نون بخرم.اون وقتا خیلی پول بود.مثل اسب یورتمه میرفتم تو خاک و خولای پایگاه.تو راه با امید هف هشتا گربه رو دنبال کردیم.به نونوایی که رسیدیم پول نبود.خاک تو سر شده بودم.همه راهو وجب به وجب گشتم.حتی زیر پل ها رو.عینهو سگای ردیاب.پیداش کردم.
از رشت برمیگشتیم.ترم تابستونی بود و هوا گرم و شرجی...بماند که پلیس نصفه شب گرفتمون بماند که پای من جر خورد.بماند که با رشتیا دعوامون شدبماند که چقد داستان داشتیم .۶ تا غول بیابونی که میخواستم برگردیم.چادر و زیر انداز رو من برده بودم.بابا سفارش شدیدی رو زیر انداز داشت.ظهرا میانداخت روی شیشه ماشین.برای برگشتمون هیچ ماشینی نبود.اتوبوسها هم قیمتا رو ۲برابر کرده بودن.یه آقای بالاخره سوارمون کرد.۴نفر عقب ۲ نفر جلو!تاکید کرد که خواهشن وسط راه حرفی نزنیم.چون فامیلش فوت کرده.نشنو به اون نشون که آخرای راه باهاش ندار شده بودیم و از بس فک میزد بهش میگفتیم خفه شو چقد زر میزنی!خلاصه زیر انداز جا موند.
آزمایشگاه کار میکردم.روزای شلوغی بود.نیروگاه اداره آب ساختمونای شهری.جاده.همه میخواستن آزمایش بشن.از حقوق ناراضی بود و غلام عباس چند روزی بود که گیر داده بود.وسایل نمونه گیری اسلامپ و قالبا رو میبردم اینطرف اونطرف.ی روز زنگ زد وسایل نیست.گفتم من تحویل دادم.انواختن گردن من که تو گم کردی.چند روز بعدش معلوم شد خواهرزاده خودش گند بالا آورده گم کرده.
یکی دو هفته قبل با خودم کلنجار میرفتم که از پله ها پایین برم یا نع.به مهرداد گفتم ی کم بهم قدرت بده امید بده.بهم گفت بی عرضه.خاکبرسر.خرفت.بالاخره رفیقمه.بلده از چه راهی وارد بشه که من رو تحریک کنه واسه رفتن.رفتم پایین.نبود.توی دلم حس بین شادی و نامیدی بود.هم دوس داشتم میبود هم نع.بعد از چند لحظه از پشت سر اومد.نگاهش کردم.انگار چیزی گم شد.همون لحظه...هنوز پیدا نشدم.

