|
سروش صحت ![]() با خانمی میانسال و جوانی لاغر که صورتی استخوانی داشت عقب تاکسی نشسته بودیم، شیشه جلو پایین بود و باد خنکی به صورت مان می خورد. یکدفعه یک گنجشک از پنجره وارد تاکسی شد، یکی دو بار بال بال زد، به شیشه خورد و بعد از همان پنجره یی که آمده بود پر کشید و رفت. گفتم؛ «چقدر عجیب بود.» زن میانسال گفت؛ «حالا اینکه چیزی نیست، من یه بار سوار تاکسی بودم، یه خروس از پنجره اومد تو، قوقولی قوقوی مفصلی هم کرد و رفت.» پسر جوان گفت؛ «حالا اینکه چیزی نیست، ما یه بار داشتیم می رفتیم یه شیر از پنجره اومد تو تاکسی، راننده را خورد و رفت.» خانم میانسال گفت؛ «اینجا که شیر نداره.» پسر جوان گفت؛ «اینجا نبود، آفریقا سوار تاکسی شده بودم، تازه اینجا هم شیر داره ولی شیرهاش کم هستن.» راننده گفت؛ «کلاً ایران مملکت کم شیریه.» خانم میانسال گفت؛ «اصلاً شیر از پنجره تاکسی رد نمیشه.» جوان گفت؛ «شیره یه دفعه یی خودش را لاغر کرد، نازک شد که بتونه از پنجره رد شه، شیرها بلدن خودشون رو لاغر کنند.» راننده گفت؛ «بعد از اینکه شیر راننده را خورد ماشینتون تصادف نکرد؟» پسر جوان گفت؛ «نزدیک بود بریم زیر کامیون ولی من از عقب تاکسی پریدم پشت فرمون، همه را نجات دادم.» راننده گفت؛ «ماشاءالله به تو جوون.» پسر جوان گفت؛ «ولی تا حالا برای هر کی تعریف کردم باور نکرده.» زن گفت؛ «برای اینکه باورکردنی نیست، من اون خروسی هم که گفتم اومد تو تاکسی دروغ بود، چه برسه به اینکه شیر بخواد بیاد تو تاکسی.» تاکسی در حال رد شدن از کنار یک پارک بود یکدفعه یک شیر بدو بدو آمد پرید هوا، توی هوا خودش را لاغر کرد و از پنجره وارد تاکسی شد و در چشم به هم زدنی راننده رو خورد و رفت لابه لای درخت ها گم شد. یک کامیون داشت از بغل مان رد می شد، تاکسی بی راننده ما نزدیک بود زیر کامیون برود که پسر جوان از عقب پرید جلو و با یک فرمان تاکسی را کشید کنار خیابان و جان ما را نجات داد. زن میانسال گفت؛ «برای هرکی تعریف کنم امروز چی شد باور نمیکنه.» پسر جوان گفت؛ «مگه اینکه شیر تو تاکسی خودشون هم بره.» |
در پی سایه سروی بلند بودند
تا در غم از دست دادن گذشته شان را گریه کنند!
صراحی را دوست دارم.
حالا هر چقدر هم دوست دارید سوتفاهم توی ذهن خیال بافتون درست کنید!
این آهنگ + رو گوش میدم.
اولش یه شوری داره که آدم احساس خدا بودن میکنم.احساس حرکت،احساس ایستگاه قطار،لحظه آخری که نگاه رو از کسی بر میکنی،احساس دم غروب روی یه تپه و نگاه به آفتاب کمر شکسته،احساس این که چند لحظه بعد میرسی به یه جای امن.یه جای دنج.یه جای گرم و دوست داشتنی با بوهای خوب و گرم.
کلا این آهنگ برای من اینجوریه
آدما دو دسته هستند.
کسانی که نگاه میکنند.
کسانی که نگاه رو تفسیر میکنند.
خوشبخت گروه اول که نگاه میسازند
و بدبخت گروه دوم که همیشه از جماعت نگاه عقب هستند...!
|
سروش صحت
|

.jpg)
