<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آهسته</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com</link>
<description>شرحی بر بیـــ نهایت...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 11:13:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گم گوری ها</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;چیز زیادی توی زندگیم گم نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه بودیم.بندر گرم وگرم بود.مامان۵۰تومن داد که نون بخرم.اون وقتا خیلی پول بود.مثل اسب یورتمه میرفتم تو خاک و خولای پایگاه.تو راه با امید هف هشتا گربه رو دنبال کردیم.به نونوایی که رسیدیم پول نبود.خاک تو سر شده بودم.همه راهو وجب به وجب گشتم.حتی زیر پل ها رو.عینهو سگای ردیاب.پیداش کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از رشت برمیگشتیم.ترم تابستونی بود و هوا گرم و شرجی...بماند که پلیس نصفه شب گرفتمون بماند که پای من جر خورد.بماند که با رشتیا دعوامون شدبماند که چقد داستان داشتیم .۶ تا غول بیابونی که میخواستم برگردیم.چادر و زیر انداز رو من برده بودم.بابا سفارش شدیدی رو زیر انداز داشت.ظهرا میانداخت روی شیشه ماشین.برای برگشتمون هیچ ماشینی نبود.اتوبوسها هم قیمتا رو ۲برابر کرده بودن.یه آقای بالاخره سوارمون کرد.۴نفر عقب ۲ نفر جلو!تاکید کرد که خواهشن وسط راه حرفی نزنیم.چون فامیلش فوت کرده.نشنو به اون نشون که آخرای راه باهاش ندار شده بودیم و از بس فک میزد بهش میگفتیم خفه شو چقد زر میزنی!خلاصه زیر انداز جا موند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آزمایشگاه کار میکردم.روزای شلوغی بود.نیروگاه اداره آب ساختمونای شهری.جاده.همه میخواستن آزمایش بشن.از حقوق ناراضی بود و غلام عباس چند روزی بود که گیر داده بود.وسایل نمونه گیری اسلامپ و قالبا رو میبردم اینطرف اونطرف.ی روز زنگ زد وسایل نیست.گفتم من تحویل دادم.انواختن گردن من که تو گم کردی.چند روز بعدش معلوم شد خواهرزاده خودش گند بالا آورده گم کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی دو هفته قبل با خودم کلنجار میرفتم که از پله ها پایین برم یا نع.به مهرداد گفتم ی کم بهم قدرت بده امید بده.بهم گفت بی عرضه.خاکبرسر.خرفت.بالاخره رفیقمه.بلده از چه راهی وارد بشه که من رو تحریک کنه واسه رفتن.رفتم پایین.نبود.توی دلم حس بین شادی و نامیدی بود.هم دوس داشتم میبود هم نع.بعد از چند لحظه از پشت سر اومد.نگاهش کردم.انگار چیزی گم شد.همون لحظه...هنوز پیدا نشدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 11:13:59 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوووشآ</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>خب زندگی همیشه بر وقف مراد نیست.همین که همه چی برگرده به حالت عادی ینی خوب.کم توقع شدم یا بیشتر از این توان ندارم که وضعیتم رو بهتر کنم؟نمیدونم!&lt;BR&gt;چرا آهسته؟خب دلیل دارم.دلیلم اینه که میخوام آهسته حرف بزنم.آهسته معاشرت کنم.آهسته نگاه کنم.آهسته دوست بگیرم آهسته راه برم  آهسته زندگی کنم..جنگیدن کافیه.زمان،زمانِ صلحه.&lt;BR&gt;دیکتاتور مصلح درونم رو بیدار کردم که رامم کنه.این دیکتاتور دوستداشتنی درونم به شدت راه و چاه زندگی رو بلده.دیروز نشسته بود و بهم فکر کردن رو یاد میداد.کاری که حداقل من خیلی وقت بود انجام نداده بودم.بهم میگفت فکر کن که کجا میخواستی باشی و کجا هستی.با گذشته م کار داشت.برعکس خیلیا!حالا انگار که گرد گیری کرده باشنم.روغن موتور عوض کرده باشم.خوب نیستم.اما یاد گرفتم که حرکت همیشه هست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا هدف دارم.یک هدف خوب و دوستداشتنی.شاید یک لحظه شایدم یک تصویر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ.ن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به یلدا،دل خوش همپا میخواد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 10:58:59 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>غمگینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غمگینترم نکن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 10:51:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهارانه</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://ups.night-skin.com/up-90-12/K683k0HVAorrlctlT4IJG63yo1-500.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/music/HFnvhSmV/file.html&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جادو...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 11:33:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرام باش، چیزی برایت دارم، آرام باش</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;چیزی اهمیت ندارد دیگر &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مهم نیستم شاید یا اهمیت از من رخت بر بسته است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی‌دانم دیگر چه شده است پیش از این&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و آن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بازیگوشی مدام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها منتظرش بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خوش‌وقتم از داشتن‌اش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دوباره تو می‌بینم و دوباره عاشقت خواهم شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بهترین حال دنیاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالی از جنس شب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جنس باد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌آید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد قبلاً هم آمده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب بر باد می‌روم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;رضا شیشه گران &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پی نوشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;رضا شیشه گران عزیز،دیدم بی انصافیه که اون بالا یک عزیز تنگ اسم نگذاشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مدتهاست &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مدتهاست که میخونمش&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از معدود وبلاگهای که دنبالش میکنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 13:24:04 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانمهای خنگ مهربون</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ساندویچی تو حیابون دانشگاه هست که شده همدم شبایه سگ بودنم و دعوا خرکیام.یه خانم و آقای جوونی میگردوننش.خانمه هم مشخصه از این خنگ مهربوناس.بعد از این که دیگه خونه مامبزگینا نمیرم،پناهنده میشم به اونجا.کنار گل گندم.یه بار توی خیلی زمانا پیش یه دعوای شدیدی کردم سر سمفونی پنجم بتهون با خواهرم...البته کرم از من بود.اما خب منتشر شدن مقدار زیادی کرم هم از خواهرم بی علت نبود سر این دعوای فرهنگی!پولامو برداشتم از خونه زدم بیرون.شب به یکی از بچه آ زنگ زدم که بیا تا پاسی از شب با یک سگ متحرک ولگردی کن و اون هم قبول کرد.دقیقا پاسی از شب بود که پناهنده شدیم به این ساندویچی.انقده گرم و نرم و مطبوع بود.دیروز جنگ جهانی سوم بود.واسه همین دوباره رفتم پناهگاه.احساس کردم خانمه خنگتر شده و مهربون تر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم چرت میگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اول میخواستم بگم که خانومای خنگ مهربون واقعا دوست داشتنی هستن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دستشون ندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 16:50:53 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین قطعه</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://ups.night-skin.com/up-90-11/pic25.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 16:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطمئنم که نمیشود گونه های شما را ببوسم</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>خب اینم یادگاری میشه.دارم زورکی مینویسم.غلط املایی هم حتما خواهد داشت.شدم جز اسباب وسایل خونه مثلا بهم لباس آویزون میکنن یا گلدون روم میزارن.گردگیریم میکنن.!!!همه چی خوبه ها.فقط این خونه نشینی ریده تو همه چی.با این شب نخوابیدن ها.دیشب انقد تو جا چپکی راستکی  شدم که صب قلبم افتاده بود سمت راست سینه م.انقده خوب بود.دیگه تیر عشق هیچکی نمیخورد بهش:)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه گونه هاتون رو ببوسم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب داشتم فک میکردم من چقد میتونم آرزو های مردمو براورده کنم.بعد دیدم به جز یه نفر بقیه احتیاج به پول دارن تو آرزو هاشون.واسه گیتی باید یه ماشن جیپ بگیرم.واسه خاله باید هزارتا شارژ بگیرم.واسه فیبا مداد رنگی نمیدونم چی چی پلی کروم؟با هزارتا کتاب.واسه خودم اون سه مکان رو بسازم.فقط واسه آ هستش که باید رویا بسازم.اینو نمیشه با پول خرید.اینو فقط میشه ساخت.یه جایی خیلی دور میشه ساخت.بدون هیچ هزینه ای.ی روزی که میسازمش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه گونه هاتون رو ببوسم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد عید میخوام برم اونجا.اونجا از اینجا خیلی دوره.بابا فقط میدونه.ی کم اولش گفت نع.نرو.همینجا ریشه کن.اما خب من ریشه دارم اینجا باید برم یه کم رشد کنم بعد دوباره بیام.یه وخری اونجا داریم که احتمالا آویزونش شم.خریه بره خودش!این دفه دیگه میرم.چی دارم که بمونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه گونه هاتون رو ببوسم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین باری که خوشحال بودم یادم نیست.یادمه که دفه قبل هم همینو گفتم.این فاجعه ست.ینی  خوشحالی کجا رفته قایم شده؟یه عادت بدی دارم که آدمای دوس داشتنی زندگیمو میذارم تو ویترین بعد ازشون دور میشم.خیلی دور بعد نگاشون میکنم و حال میکنم.آ]ه خریت تا به چه حد؟اونوخ شاکیم هستم که خوشحال نیستم.میشه گونه هاتون رو ببوسم یکی از آدمای خوب زندگیمه.اما انقد دوریم از هم که فک میکنه دلخورم ازش!وخودم هم میدونم که این فکرو میکنه.گاو شدم.میدونم.یه وختایی انقد خوب بودیم.اصن امید داشتم.اما حالا حتی فرار هم میکنیم از هم.تا این حد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بهترم.شاید شبا بتونم راحت بخوابم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 11:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جابوسي</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=جابوسي align=baseline src=&quot;http://ups.night-skin.com/up-90-10/dc.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جايي براي بوسيدن هاي يكهويي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 12:40:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چتر را فراموش کنید</title>
<link>http://vaxi.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/mp3/Se4HmEst/Message_to_Bears_--_November.html&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;باران&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;می بارد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در این رویا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jan 2012 11:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>vaxi</dc:creator>
<guid>http://vaxi.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

